نويسندگان

  من دعا مى کنم؛
تو را داشته باشم . . .
تو دعا مى کنى دیگر نباشم . . .
بیچاره خدا . . . ! ! !

[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 22:20 ] [ tanhaye-1 ]

  ‫کنــارت هستند.....تا کـــی؟ ...تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند..

از پیشــت میروند یک روز.......کدام روز؟.....وقتی کســی جایت آمد..

دوستت دارند.....تا چه موقع؟....تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند..

میگویــند عاشــقت هســتند.....برای همیشه..!

نه.................فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود..

و این است بازی باهــم بودن!!‬

[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 22:20 ] [ tanhaye-1 ]

 

 

  رسم مردم این شهر اینگونه است .....دور اتیشی میرقصند که در ان میسوزی

 

 

[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 22:19 ] [ tanhaye-1 ]

  تو به افتادن من در خیابان خندیدی.....

اما من همه ی حواسم به چشمان مردم شهر بود که....

عـــــاشـــــــق خنده هایت نشوند....

[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 22:19 ] [ tanhaye-1 ]

  آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است..


خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است{-35-}

[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 22:18 ] [ tanhaye-1 ]

  یک مرد ، یـــک زن ... یـــک زوج ... خـوشــبختیشــان پای

خودشان !


یک مرد ، یک مرد ... یک شراکت ... ســود و ضررشــان پای

خودشان !


یک زن ، یک زن ... یک رفاقــت ... معرفــت و اعتمادشــان

پای خودشان !


یک پسر ، یک دختر ... یک رابــطه ... پاکــی و نـاپـاکـیش

پای خودشــان !


. . . و انـتـهـــای پیــاده رو ...


یک مــن ، یک تـنهایــی ! ... یک رنــج ... آخـر و

عـاقـبتـــش پـای تــو !

[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 22:17 ] [ tanhaye-1 ]

 همیشـــه اسیـــــــر دیــــــواری هستیـــــم کــه از آجـــــر نــــادانی‌ها


آنـــرا ساختـه‌ایــــم..


 
 
 

 

[ سه‌شنبه 07 شهریور 1391 ] [ 11:21 ] [ tanhaye-1 ]

 انگشتان که لای ورق های دیوان حافظ

می رود دست دلم می لرزد 

دلم می خواهد همیشه بگوید :

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

[ سه‌شنبه 07 شهریور 1391 ] [ 11:20 ] [ tanhaye-1 ]

 این شعر ها بروند به جهنم

 

من فقط دیوانه ی آن لحظه ام...

 

که قلبت ...

 

زیر سرم دست و پا می زند...

[ سه‌شنبه 07 شهریور 1391 ] [ 11:18 ] [ tanhaye-1 ]
شما که غریبه نیستید.....

  

دلم به چیزهایی پای بند است

 

که دیگه یادش نمیاد

 

 

[ سه‌شنبه 07 شهریور 1391 ] [ 11:17 ] [ tanhaye-1 ]
صفحه قبل1...3637383940...42صفحه بعد
درباره وبلاگ

تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد .
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران