نويسندگان

  ناشناس بی کسی نیمهـ شب هم حتی اگر از کوچهـ ی تنهایی قلبم گذر کند ...

عطر درود و بدرودش سالی در قلبم خواهد ماند ...

تو دیریست در این کوچهـ اقامت داری ...

[ سه‌شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 14:12 ] [ tanhaye-1 ]

  حــــواست بـہ دلتــ باشد . . .آن را هـ ــر جایـے نگــذار!

ایــن روزهــا دل را میــدزدند . . .

بــعد ڪہ بہ دردشـــان نـخــورد

جـای صـــندوق پـستـــ

آنــ ــرا در سطل آشـــغال مے اَندازند !

و تــو خوبــ مـیدانے

دلے که اَلمثنے شد! دیــگر دِلــــ نمـیشود. .

[ سه‌شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 14:10 ] [ tanhaye-1 ]

  کسی که تمام دغدغه زندگیش، زیبایی

رنگ رژ لبش است...

توان درد دل یک مرد را ندارد...

حرف مرد را یا مرد میفهمد یا دود سیگارش..

[ سه‌شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 14:09 ] [ tanhaye-1 ]

  از وقتی رفته ای

جای « تو »

در آرزوهايم یک آدمک کاغذی گذاشته ام !

آدمک کاغذی احساس ندارد ...

چشـم ندارد، بیچاره گوش هم ندارد ...

طفلکی حتی دهـان هم ندارد ...

آدمک کاغذی

اما « دروغ » نمی گويد ... !!!

[ سه‌شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 14:08 ] [ tanhaye-1 ]

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو
تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست
طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود
روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 22:30 ] [ tanhaye-1 ]

  شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل دریا ریزم ؟

غم من لیک غمی غمناک است

[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 22:28 ] [ tanhaye-1 ]

  در شب کوچک من , افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم 
من به نومیدی خود معتادم


گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها , همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند 

لحظه ای
و پس از آن , هیچ
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد 
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و تست


ای سرا پایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان
در دستان عاشق من بگذار
ولبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد

[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 22:28 ] [ tanhaye-1 ]

  عشق را رنگ آبی زدم،

دوست داشتن را قرمز،

نامردی را سیاه،

دروغ را سفید،

ولی نمی دانم چرا به تو که میرسم نمی دانم مهربانی چه رنگی است . . .؟

 

[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 22:27 ] [ tanhaye-1 ]

  پروردگارا

به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند ، گریه کنم برای کسانی

که هیچگاه غم من را نخوردند ، لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم

ننواخنتند و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند

[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 22:26 ] [ tanhaye-1 ]

 


زندگی مانند کودکی است که اگر میخواهید به خواب نرود

همیشه او را سرگرم کنید . .

[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 22:24 ] [ tanhaye-1 ]
صفحه قبل1...2021222324...42صفحه بعد
درباره وبلاگ

تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد .
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران